پرنده وزندانی
۲۷م اردیبهشت, ۱۳۸۹ در دسته: ادبی
چکاوک!
میهمان ِصبحگاهی
تلخ می خوانی!
اگر در بسته بر من دست ِ سرمای زمستانی
بیا تا با بهار ِ حرفهای تازه بگشایی!
کنون که هر کلامت مرهمی بر زخمهای این دل ِ خسته است
در آای پر شکسته؛
ازگزند ِ باد و باران بارها جسته ،
که بیتو می خورد غم از دلم آهسته،آهسته…
در آ،ای یار تر با من
در آای یارتراز خیل ِیارانی
که عمر ِدوستی هاشان
چو عمر ِ آذرخشی ،
سخت کوته بود؛
ولی درکورهها ی سختی دوران،
چه آسان چهره گرداندند و
حتی گاه
به مارانی بدل گشتند
پر کینه!
درآای یار تر بامن
که ازکف می رود ایام ومی بینی
به زیر ِ آن همه رگهای شادی که به تن بودم
کنونم استخوان ِ غصهای باقی ست
که من هم چون تو گر یا نم
ندارم نان شادی
سفرهام خالی ست؛
ولی در سینه پنهان اخگری دارم
که گر ما می دهد
هردم مرا
در یاس بار ِ ابر ِنیسانی
که گر ما می دهد
حتی مرا
در زمهریر ِ ضعف ِ انسانی!
درآای یار تر بامن!
برچسب ها: برزین آذرمهر, زندان, زندانی, شعر, پرنده, یار




۲۷م اردیبهشت, ۱۳۸۹ در : ۱۰:۵۷ ب.ظ
باز هم رفتی توی خط برزین مهر….
انتخاب خوبیه.
Young VIilager پاسخ در تاريخ اردیبهشت ۲۹م, ۱۳۸۹ ۱۰:۲۹ ق.ظ:
@یک گرم,
خوب داستانش رو کمی گفتم که با ایشون مستقیم در ارتباطم و گاهی برام آثارشون رو میفرستند
۲۷م اردیبهشت, ۱۳۸۹ در : ۱۱:۳۶ ب.ظ
سخت کوته بود..
بازهم آذرمهر و بازهم زیبا…
فکر میکنی این اخگر در سینه پنهان ما هم به ما گرما خواهد داد؟؟!!
Young VIilager پاسخ در تاريخ اردیبهشت ۲۹م, ۱۳۸۹ ۱۰:۳۳ ق.ظ:
@خـــآتون خـــآموش,
اگر گرما ندهد که دیگر اونی که باید باشه نیست